چغندرنامه

روزنوشت های حاج اقا چغندر

شنبه 11 تیر‌ماه سال 1384 ساعت 01:49 ق.ظ

« حکایت » نامه

انجا که تو را بینم ...
دیگر هیچ نخواهم دید ...
خوش خاطره ایست ! نه ؟...
انجا که مرا دیدی ...
دیگر هیچ نخواهی دید ...
خوش خیالیست ! نه ؟ ...


اندر احوالِ ...ِ ما :
یک گاریچی بود که هر وقت وارد شهر می‌شد، ماموران و گزمه‌هایی که رفت و آمد انسانها و کالاها را کنترل می‌کردند با دقت آدمها و کالاهایی را که در گاری بود بررسی می‌کردند و آخر سر به گاریچی می‌گفتند که می‌تواند برود چون هیچ چیز مشکوک یا تقلبی در گاری نبود، گاریچی هم خوش و خندان راهش را ادامه می‌داد و می‌رفت. زیر لب زمزمه می‌کرد و با خود می‌گفت: چه خوب این مسئولان و ناظران که نگهبان دروازه‌اند، هیجگاه به ذهنشان نمی‌رسد که « گاری دزدی است» ؛ مدام توی گاری را تفتیش می‌کنند ...


بعضی وقتها حرفم نمیاد ! چیکار کنم خوب ؟!!! اوضاع کارمندی بد نیست میگذره ! باید بفکر کار دوم باشم ... شایدم کار سوم ... اینطوری خرج زندگی در نمیاد ...