X
تبلیغات
رایتل

چغندرنامه

روزنوشت های حاج اقا چغندر

سه‌شنبه 7 تیر‌ماه سال 1384 ساعت 12:00 ق.ظ

« کمربند » نامه

نگاهت را در ان روز بارانی بخاطر دارم ...
در انسوی نگاهت دریاچه ای زلال دیدم...!
در انسوتر از دریاچه کوه هایی قهوه ای...!
در انسوتر از کوه ها اسمان ابی ...!
ولی ناگهان رودی از دریاچه به گونه هایت سرازیر شد !!!!!!!!


ساعت ۱۱:۳۰ نیمه شب تو نواب داری میری !  یه دفعه یه پیکان بلا نسبت گاو میاد از سمت راستت سبقت میگیره ... هنوز داری تو دلت بهش فحش و درووری میگی یه دفعه۲۰۰متر جلوتر از تو میزنه پشت یه تانکر آب که مشغول آب دادن شمشادهای وسط اتوبانه !!!!! مثه سریال هشدار کبرا ۱۱؛ صحنه برات اسلو موشن پخش میشه ? کاپوت سمت راننده کامل به هوا پرتاب میشه !!!! ابها تانکر بصورت فواره از دریچه بالای ان به هوا پخش میشه !خود تانکر با اون همه اب حدود ۵۰متر جابجا میشه !! پیکان دو دور میچرخه و جلوتر از کامیون می ایسته !!!! تو هم میزنی تو ترمز ! سرعتت از ۱۲۰باید برسه به صفر !!!!!! قلبت میافته کف پات !!!
یه دفعه تو اینه میبنی پژو پشت سریت بعلت ترمز شدیش یکی میکوبه به صندوقش!!! تو هم وسط اینا گیر افتادی!!!!‌
همه می دوند طرف راننده پیکان ...
خوشبختانه کمربندش را بسته بود ...
خوشبختانه همه کمربندها را بسته بودیم ...
خدا منو خیلی دوست داره !...نه؟!