چغندرنامه

روزنوشت های حاج اقا چغندر

دوشنبه 2 خرداد‌ماه سال 1384 ساعت 12:46 ق.ظ

« شیرین زبون » نامه

همواره من و زندگی با هم خواهیم بود ...
و خواهیم ماند ...
جاویدان جاویدان ...
تا ابد !


امروز یکی از شادترین روزهای زندگی ام را سپری کردم ...
تا حالا شده تو لحظاتی قرار بگیرین که از خدا بخوایین زمان متوقف بشه ... تا حالا شده لحظه ای مست شادیهاتون بشین و تمام مشکلاتتون را فراموش کنین ... میدونین چی میگم ؟!
خیلی ارام بخشه ! نه ؟
امروز در میان شادی ها و خنده های پاک و معصومانه ای قرار گرفتم و سعی کردم هم لحظه ای  خودم را با انها همراه کنم ... چه لحظات شیرین خاطره انگیزی بود .
موقع رفتن هیچکدوم جیک نمیزدیم ! فقط شیرین زبونمون صحبت میکرد ! موقع برگشتن همه بغض کرده بودیم ... حتی شیرین زبونمون هم کمتر صحبت میکرد ...
فکرشو بکنین یه نهار توپ تو سفره خونه سوگلی ٬ بعدش هم قدم زدن تو جمشیدیه ... چه شود !!!! اونم بهمراه یه اکیپ باحال ... که از مامان گرفته تا پسرشیطون تو جمعشون بود ... 
از وقار و متانت مامان هرچی بگم کم گفتم ... چه شوهر شیطونی داشت  ... بچه های این مامان را هم نگو یکی از یکی بلاتر ... تازه باورتون نمیشه شوهر اول این مامان هم تو جمعمون بود (!!!!!!!!!)... اخرسر هم نصفشون را پیچوندیم بقیه رفتیم بستنی یواشکی خوردیم (چه حالی داد !!)...
دست شیرین زبون مهربون که برنامه ریز این برنامه هم بود درد نکنه ...
خدا را چه دیدی شاید باهاشون کاشون هم رفتیم ...